عاشقی
می خواهی بدانی چرا این قدر عاشقم ؟
میگویم پدرم مجنون بود پدر بزرگم فرهاد
حال بیبین خودم چه کوه کنی می شوم بیابان گرد...
تفدیم به آقای صدای ایران ابی
می خواهی بدانی چرا این قدر عاشقم ؟
میگویم پدرم مجنون بود پدر بزرگم فرهاد
حال بیبین خودم چه کوه کنی می شوم بیابان گرد...
عشق!
زيبايي عشق به سكوته نه فرياد.
زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن.
عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده.
عشق يه كويره كه عاشق تشنه با روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره.
عشق راه ناهمواريه كه وقتي ازش گذشتي و تمام سختيا رو پشت سر گذاشتي مي رسي به جايي كه اصلا تصور نمي كردي آخرش اين باشه مثل كسي كه از كوهي بالا مي ره به اميد اينكه ببينه پشت اون كوه چيه؟لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون بالاست وقتي رسيدي مي بيني هيچي پشت كوه نبوده و نيست نااميد و خسته مي شيني به اين همه راهي كه اومدي فكر مي كني. البته اگه بين راه سقوط نكني.
عشق سخن گفتن با نگاهه.
عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه
آنهنگام که ميگويم عاشقت هستم،
ميخواهم معنايش برای تو بيشتر از معنايی باشد که هر کس ديگر در دنيا با گفتن آن منظور دارد.
ميخواهم بدانی که شادی تو برای من همه چيز است،
ميخواهم بدانی که من هميشه بهترينها را برايت ميخواهم، به هرقيمتی که باشد.
ميخواهم بدانی که در زندگيم، تو برايم مهمترين چيز در دنيا هستی،
آنهنگام که ميگويم عاشقت هستم،
ميخواهم بدانی که تو جزئی از وجود منی همچنان که من جزئی از وجود تو هستم.
هر چه که در اين دنيا پيش آيد، ما هميشه با هم خواهيم بود، شريک زندگی يکديگر و شريک شاديهای يکديگر.
بهار می آید و یک سال دیگه هم گذشت
با همه خوبی ها و بدی هاش برا من که سال چندان بدی نبود
امیدوارم سال ۸۴ سال خوب و پرباری باشه
با آرزوی موفقیت برایی تمامی هم میهنانم
بي همگان به سر شود بي تو به سر نميشود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نميشود
بي تو براي شاعري واژه خبر نميشود
بغض دوباره ديدنت هست و به در نميشود
فکر رسيدن به توفکر رسيدن به من
از تو به خود رسيدام اين که سفر نميشود
بي همگان به سر شود بي تو به سر نميشود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نميشود
دلم اگر به دست توست به نيزه اي نشان شود
براي زخم نيزه ات سينه سپر نميشود
صبوري تحملت هميشه پشت شِشه ها
پنجره جز به بغض تو ابري و تر نميشود
بي همگان به سر شود بي تو به سر نميشود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نميشود
صبور خوب خانگي شريک ضجه هاي من
خنده خسته بودنم زنگ خطر نميشود
حادثه يکي شدن حادثه ساده نبود
مرد تو جز تو از کسي زير زبر نميشود
بي همگان به سر شود بي تو به سر نميشود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود
به فکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات
گريه بخشايش من که بي ثمر نميشود
هميشگي ترين من لاله نازنين من
بيا که جز به رنگ تو دگر سحر نميشود
بي همگان به سر شود بي تو به سر نميشود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نميشود
خسته و در به در شهر غمم شبم از هر چي شبه سياهتره
زندگي زندون سرد کينه هاست رو دلم زخم هزار تا خنجر
چي ميشد اون دستاي کوجيک و گرم رو سرم دست نوازش مي کشيد
بستر تنهائي و سرد منو بوسه گرمي به آتش مي کشيد
چي ميشد تو خونه کوچيک من غنچه هاي گل غم وا نميشد
چي ميشد هيچکسي تنهام نمي ذاشت جز خدا هيچکسي تنها نميشد
من هنوز در به در شهر غمم شبم از هر چي شب سياهتره
زندگي زندون سرد کينه هاست رو دلم زخم هزار تا خنجره
تقدیم به تو بهترینم
|
خير زندگی | |
|
خداوندا مرا آن خرقه ای پوش که اهل دل از آن يکدم جدا نيست خداوندا مرا آن نعمتی بخش که مثل آن نمی داند کسی چيست
خداوندا به من صبری عطا کن که با جور زمانه ميکند جنگ خداوندا به من قلبی عطا کن که روی رنگ غصه می زند رنگ
خداوندا بزن تيری به جانم مرا بر کن از اين دنيای فانی خداوندا دگر صبری نماندست رسان مرگم بگيرد جانم آنی
خداوندا منم آن بلبلی که شکسته يک قفس بال و پرش را شده زندانی و گويی که مرده ست بکرده ترس به زير پر سرش را
عجب رسمی ست رسم اين زمانه که هر کس سوی حق می پويد او راه شود دشمن به حالش زندگانی بر آرد از نهادش دم به دم آه
خداوندا به عمرم تا توانم به دنبال تو من می گردم و بس تو را می جويم از هر جا که باشی خداوندا به فرياد دلم رس *
خداوندا دلم دريای غصه ست دلی کز عاشقی طعمی چشيده دلی کز جور اين دنيا رميده دلی کز زندگی خيری نديده
برو ای عرشيا دنبال حق باش نگو کز زندگی خيری نديدی که خير زندگی عشق الهی ست تو که ار عشق او طعمی چشيدی
|
دوست های عزیزم با اجازتون تصمیم گرفتم در خدمدتون باشم
خوشحال میشم نظر بدید
چرا وقتي كه آدم تنها مي شه
غم وغصه اش قد يه دنيا مي شه
مي ره يك گوشه پنهون مي شينه
اونجا رو مثل يه زندون مي بينه
غم تنهايي اسيرت مي كنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي كنه
وقتي كه تنها مي شم اشك تو چشام پر مي زنه
غم مي آد يواش يواش خونه دل در مي زنه
ياد اون شب ها مي افتم زير مهتاب بهار
توي جنگل لب چشمه مي نشستيم من و يار
غم تنهايي اسيرت مي كنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي كنه
مي گن اين دنيا ديگه مثل قديما نمي شه
دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمي شه
اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب مي زنه
اشك اين ابرا زياده ولي دريا نميشه
غم تنهايي اسيرت مي كنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي كنه