زندگی قصه تلخی است که از آغازش
بس که آزرده شدم میل به پایان دارم
***********
زیر بارون گریه کردم تا اشکامو نبینی
دل من دست خودم نیست تو گرفتیش به اسیری
************
سرگذشت شب هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد
************
سکوت چیست؟
به جز حرفهای نگفته
***********
عاشقی یعنی همین یعنی یه گناه بی گناه
یه نفر دلت رو می دزده فقط با یک نگاه
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
كتابها دروغ نوشته اند
وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند
مسيح هم اگر باشي
وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد
(كريم شفايي)
(عشق)
عشق جرم است
و ما محكوم
تا قادر نباشيم
تنها بمانيم
((مارگريست))
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
خزان دل
اين شعر ترجمه يه شعر انگليسيه كه مي بينيد
اميدوارم كه خوشتون بياد نظرم يادتون نره
پاييز است نه در بيرون
بلكه در درون من سرما در درون من است
بهار و جواني دور نرفته اند
اما اين منم مه به پيري گراييده ام
مرغان در هوا به پرواز در آمده اند
مي خوانند و گرم ساختن آشيانه اند
همه جا زندگي در تكاپوست
مگر در سينه تنهايي من
سكوت است برگهاي خشكيده
فرو مي افتند وخش خش مي كنند و سپس آرام مي گيرند
خرمن كوبي بر بافه ها فرود نمي آيد
و زمزمه از آسيا به گوش نمي رسد
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
پاره هایی از نامه چارلی چاپلین به دخترش
"شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
.
.
.
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد .
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. "
(من که خودم خیلی خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه)
نظر یادتون نره
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
سلام
میدونید امروز برا من یه روز خاص بود می دونید چرا؟
چون امروز موفق شدم خانوم سیمین بهبهانی بانوی غزل ایران و ببینم
بچه هایی اصلاح طلب دانشگاه به مناصبت بزرگداشت شاعر بلند پایه ما
احمد شاملو یه مراسم گرفته بودن که خانوم بهبهانیم اومده بودن که به
مجلس صفایی خاص داده بودن وقتی که می خاست بره ازش خواهش
کردم یه شعر تو دفترم بنویسه میدوند چی نوشت؟
دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت و جان خویش
ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش
...
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
دين ِ چو منی ، گزاف و آسان نبوَد! ...
روشنتر از ايمانِ من ايمان نبوَد! ...
در دهر ، چو من يکی و آن هم مؤمن ،
پس در همه دهر يک بی ايمان نبوَد! ...
علی شريعتی
دوست داشتن از عشق برتر است !
(( عشق يك جوشش كور است ، و پيوندي از سر نا بينايي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت . روشن و زلال ....
... عشق رو به جانب خود دارد ، خود خواه است و خود پا ! و حسود و معشوق را براي خويش مي پرستد و مي ستايد . اما دوست داشتن رو به جانب معشوق دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مي خواهد و او را براي او ، دوست مي دارد و خود در ميانه نيست !
دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلندترين قله هاي عشقهاي بلند پائين نخواهم آورد !! ))
مرگ ، تنهايي !
(( من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام.
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد.
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
آزادی معبود من است.
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.
هر دردی بی درد است.
هر زندانی رهایی است.
هر جهادی آسودگی است.
هر مرگی حیات است.
مرا این چنین پرورده اند من اینچنینم.
پس چرا از فردا می ترسم؟
.... من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم! ))
اينجا كه منم كجاست ؟
(( روح من يك اسب است ، اما دريغ كه در اينجا كه منم ، اسب تازي را نيز به خراس مي بندند و با اسب گاري هم زنجير مي كنند . و در اينجا كه منم ، ماندگاران آزادند و فراريان دربند ! ))
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
شب كه مي شود
همه به سوي قبله گه نماز مي خوانند
و من به سوي تو
آخر از اين خدا بايد به آن خدا رسيد
پله پله تا ملاقات خدا
ماه من
آنقدر دلم با تو يكي شده كه شبها
دلم براي خودم تنگ مي شود
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
اينم ترانه اي زندگي داريوش يكي از محبوبترن ترانه هاش
كه من خيلي دوسش دارم
اميدوارم شمام خوشتون بياد
زندگي يه بازيه كي از عمرش رازيه؟
ابر گريونه دلم چشمه خونه دلم
نمي تونم دلمو راضي كنم
اين دل ديوونه رو راضي به اين بازي كنم
يه بهونه براي موندنمون ندارم
تو گلوم بغض غمه هواي خوندن ندارم
همه جا سرد و سياه رو لبام ناله و آه
سرم بي سايبونه نگه ام مونده به راه
دست من غمگين وسرد تو دلم يه گوله درد
نه بهاري نه گلي پاييز پاييز غم
دلي كه دلدار نداره با زندگي كار نداره
غريب اين ديارم يه آشنا ندارم
سرم بي سايبونه دلم يه پارچه خونه
غم رو دلم نشسته بال و پرم شكسته
غريب اين ديارم يه آشنا ندارم
سرم بي سايبونه دلم يه پارچه خونه
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
در برابر تو کیستم ؟
... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .
معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 655
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
دوستت دارم
از متن نامه ی یک سرباز به همسرش
با تفنگی که بر دوش
کمی از این رخنه ای که کرده ایم در آنها
و ساعتی که تنظیم شده روی پنج
نمی دانم چرا ؟
اما قرار نبود غم انگیزتر باشد همه چیز اینقدر
برای ما /که دیگر نشنوی تمام که می شود روز
عبور آوازم را در ساحل
چطور بگویم
در واقع بی وقفه تو را دوست داشته ام
و دیگر هیچ
اما تفنگی که دارم بر دوش
می دانم چه هولناک امانم نمی دهد اما
قربانت تا ساعت پنج
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|
سلام دوستان
سال نو رو بهتون تبریک میگم
از اینکه چند وقته آپدیت نکردم معذرت میخوام

با آرزوی سالی خوش برایی شما 
راستی اگه میتونید نظر بدید
خوشحال میشم
دوستدار همتون داریوش
+ نوشته شده در ساعت   توسط داریوش
|