تشکر
این دفعه فقط اومدم که از دوست عزیزم محمد رضا
مدیر وبلاگ رسمی هواداران داریوش تشکر کنم.
که در طراحی و امکانات این قالب مرا راهنمایی کرد
لینکش رو هم این بغل گذاشتم هر روز آپ می کنه
تفدیم به آقای صدای ایران ابی
این دفعه فقط اومدم که از دوست عزیزم محمد رضا
مدیر وبلاگ رسمی هواداران داریوش تشکر کنم.
که در طراحی و امکانات این قالب مرا راهنمایی کرد
لینکش رو هم این بغل گذاشتم هر روز آپ می کنه
|
برادر جان نمیدونی چه دلتنگم (این آهنگ داریوش به نظر من خداس اگه یه شب این آهنگو گوش نکنم خوابم نمی بره) |
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد.
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
عجب صبری خدا دارد.
معينی کرمانشاهی
امشب شب غريبيه خودمم نمي دونم چرا
ولي بد جوري دلم گرفتس
از اين دنياي نامرد كه به هيچكي وفا نكرده
دنياي كه غير از غم و غصه چيزي توش وجود نداره
بعضي وقتها مثل الان كه تنها ميشم كلي با خودم كلنجار
ميرم و به خدا گله مي كنم چون واقعا نمي دونم خدا واسه
چي ما رو آفريده واسه چي مارو تو دنيايي گذاشته كه توش
هيچ آرامشي وجود نداره
به قول داريوش عزيزم كه ميگه:
بعضي ها قيد همه چي رو زدن
بعضي ها اسير اقبال بدن
اون بالا نشستي گوش كن اي خدا
چه عذابيه به دنيا اومدن
واقعا زندگي يه عذابه كه هيچكي راه فرار از اونو نداره
هر كسي رو كه نگاه كني يه جورايي اونم دچار مشكل و
گرفتاريه. اگه خدا مارو به وجود نمي آورد راحتر نبوديم؟
هميشه زندگي مارو به بازي مي گيرد به بازي كه ما
محكوم به بازي كردن در اون هستيم
دنيايي كه نه آغازش معلوم است نه پايانش و نه اميدي
براي دل بستن و رسيدن به آن
دردنياي من ستارگان چونان كوچ نشينانند
دردنياي من ستارگان هميشه مهاجرانند
بر بالهاي بادسفر مي كنندو باد چه بي دريغ ميوزد
دردنياي من سرنوشت آسمان را بادها رقم ميزند
يك عبور خرامان باد كافي است تا روشني دامن برچيند
آنگاه ردايي سياه بر سيماي آ سمان من
و اشك بي امان ابرها در سوگ نور
وبياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي كشد ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است .
ـ بياموزيد كه هرگز نمي توانيد كسي را مجبور به دوست داشتن خود بكنيد: زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آئينه اي از كردار و اخلاق شماست.
ـ بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكنيد؛ از آنجا كه هر يك از شما به تنهايي و بر حسب شايستگي هاي خود مورد قضاوت و داوري قرار مي گيرد.
ـ بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي دهد بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر و دوستان واقعي و وفادار در زندگي شماست
ـ بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي مهري كه نسبت به شما روا مي دارند مورد بخشش قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با مهارت بيشتر در خود تقويت نماييد.
ـ بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد، آنگاه كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود شويد.
ـ بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آن است كه خواسته هاي كمتري دارد.
اي بنده من بخاطر داشته باش كه مردم گفته هاي تو را فراموش مي كنند، مردم كرده هاي تو را نيز از ياد خواهند برد؛
ولي هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند برد و احساسي كه آنها نسبت به تو داشته اند چه خوب و چه بد!
خسته شده ام از اين همه نشستن و از عشق نوشتن از اين همه فكر كردن و قلم شكستن .ديگر نمي خواهم از عشق بنويسم
كفش هايم را مي پوشم و بيرون مي روم به كوه به جاي كه مي شود در سكوت
با خودم فكر كنم و با چشم دوختن به يك گل خودرو زندگي را لمس كرد شايد
بتوانم اندكي خود را بهتر بشناسم و در زندگي خودم تامل كنم
ديگر از من با خاك شدن راهي نيست از اين صحرا از اين دريا از اين كوهستان
پر خواهم زد خواهم مرد و غمهاي تلخ و شيرين را با خود خواهم برد
آدمها آينه هايي هستند كه مرا و تنهايي ام را در خود باز مي تابانند و اكنون به اين
احساس رسيده ام كه نياز دارم كه گاهي به خلوت خويش بازگردم و در آينه خويش
خود را ببينم.نمي دانم چرا دلم مي خواهد داد بزنم! نمي دونم چرا ولي دلم براي
خودم تنگ شده هزاران متر فاصله بين من و روحم را گرفته.
ديگه حتي صداي صداي خش خش بادم با من قهر كرده حتي خدا هم با من قهر
كرده و صدامو نمي شنوه! اين تقدير منه!بايد بمونم تا بپوسم!ميخواهم داد بزنم...
ولي ديگه ديره!
(در حيرتم از مرام اين مردم پست اين طايفه زنده كش مرده پرست
تا زنده اي بي حرمتت مي كنند وقت مردن مي گيرندت روي دست)
به كدام مذهب هستيد؟
به كدام ملت هستيد؟
كه كشند عاشقي را
كه تو عاشق آن چرايي
به طواف كعبه رفتم
به حرم رهم ندادند
كه برون در چه كردي
كه درون خانه آيي
به قمار خانه رفتم
همه پاك باز ديدم
چو به صومعه رسيدم
همه همه زاهد ريايي
در دير مي زدم من
كه يكي از در درآمد
كه درآ درآ عراقي
كه تو هم از آن مايي