تبليغاتX
یه عشق ابی

یه عشق ابی

تفدیم به آقای صدای ایران ابی

تقدیم به اسطوره صدا داریوش

 

بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر که باران بلا می بارد از آسمان بر سر

در ماتم سرای خویش را بر کس نگشا که مهمانی به عیر از مرگ بر در نخواهی دید

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط داریوش  | 

همیشه داریوش

مصاحبه پيام يزديان با داريوش اقبالی

 

 


امروز از طنين صدا و بغض آزادی مردی خواهم گفت که ريزش ويرانه های درونش، بنای استواری صداست در
خانه های خاطره ی من و شما.
او صدائی ست از جنس صدا، از جنس يکرنگی ، از جنس داريوش، از جنس بغض و از جنس آزادی .
از داريوش می گويم، صدائی که از روزهای قشنگ هم بازی شدن من و تو آغاز می شود و تا کودکی های فردای جا مانده در غربت ادامه دارد.
داريوش صدای همدلی و اتحاد است، چگونه است که در ازدحام چين و ما چين های سياست، اپوزوسيون هائی که حتی تاب شنيدن نظرات يکديگر را ندارند، جملگی در اجتماعات گوناگون در صدا و ترانه های داريوش يگانه اند، شايد اينگونه بتوان اختلافات قومی و قبيله ائی و تفرقه های حزبی را در يکرنگی صدای داريوش به کناری نهاد، به دوباره می سازمت وطن انديشيد و در طنين آوای او آميخته شد با حس های گمگشته ائی که ديگر نام همدلی نمی توان بر آنها گذارد.
همدلی هائی که دير زمانی ست در بين ما به جدل مبدل گشته است.
داريوش ايستاده است در صلابت صدائی که همه
ريشه در من وتو دارد. من و توئی که جاری در زبان و موسيقی ست.
اوئی که آميخته در ادبيات شفاهی و عاطفه های تاريخی مردمش شقايق می روياند.
داريوش آوای مشترک من وتوست،اشتراکی به نام ايران، اتحادی به نام ايران و خاطره ائی به نام عشق.
سرشار است از نفرتی به نام جهل و استبداد و مکدر از سياهی اعتياد.

« با تشکر از تلويزيون ايرانيان برلين که فرصت مصاحبه با داريوش را برای دوستدارانش فراهم نمود »
متن ذيل بر گرفته از مصاحبه تلويزيونیIRTV Berlin

داريوش عزيز همواره با بغض هميشگی ا ت برای آزادی خوندی، از کی اين بغض گلوتو فشرد، اين بغض آزادی؟


- والا اين بغضُ سالهاست با خودمون داريم، بغضی صد ساله ست که دارم اونو به دوش می کشم، منهم جزء آزاديخواهانی هستم که تو اين صد سال مبارزه کردن، پيش گرفتم .

در انتخاب ترانه و موزيک صاحب سليقه خاص و سبک ويژه ائی هستی، اين نوع کار به انتخاب خودِ توست؟ و يا اينکه افرادی از قبيل شاعر و آهنگساز اين کارها رو به اين شکل در اوج به تو پيشنهاد می کنند؟

- طبيعتأ کاری ست تيمی، کاری که گروهی انجام ميشه، با هم درارتباط هستيم، تفاهم هائی که داريم، با نظريات همديگه به توافق می رسيم، در هر صورت کاری ست مشترک


به عنوان خواننده ای هدفمند همواره آينه ای بودی که مسائل اجتماعی و سياسی در صدای تو پژواک داده می شه اين آزاديخواهی همواره در ترانه هات موج می زنه، زندان و آزادی در کارنامه هنری تو سابقه ی طولانی داره، از سابقه ی زندانت در آن زمان بگو؛ و يا شايد خواندن ترانه ی زندونی...

والا ، الان ديگه يک زندان بزرگيه ايران برای خودش ، منهم در دوره ای که در ايران بودم مثل خيلی ها از اين به اصطلاح تفتيش تفکر، بيان اشعار مسثنی نبودم و مورد مواخذه قرار گرفتم، بله منهم قبل از انقلاب به خاطر خوندن ترانه هائی 9 ماه زندان بودم و الان هم کماکان اگر بوديم... به قول ايرج جنتی عطائی، هر وقت ازش می پرسی حالت چطوره ؟ ميگه:« تو زندونيم، شُکر»


همواره دراشعارت دل نگرانيت نسبت به زندگی محسوس بوده، فکر میکنی ، کی به آرامش خواهی رسيد تا ما رو هم متعاقب اون در ترانه هات به اون سر منزل آرامش برسونی؟


- به اين نتيجه رسيدم بعد از پنجاه و اندی سن و تجربه که، آرامش رو انسان بايد خودش به دست بياره ما بايد اول آزادی درونمونو تکميل کنيم و بتونيم اين آزادی رو با ديگران سهيم بشيم و بتونيم اين پيام آزادی رو با ديگران سهيم باشيم و اميدوارم سرزمين ما هم آرامشی که حقشه رو با تلاشی که پيگيرانه جوانان و دانشجويانمون دنبالش هستن بتونن به دست بيارند.

در صورتی که تمام اينها به خودش جامه ی عمل بپوشونه و به صورت آرمانی همه چيز به رهائی بيانجامد ، اون روز از چه خواهی خواند؟
عشق، عشق چيز با شکوهيست . عشق انرژی بسيار فوق العاده ای داره، دوست داشتن، محبت کردن قدر زندگی رو دونستن، احترام به عقايد همديگر گذاشتن، در کنار هم زندگی کردن و پيام گذشت و صلح و مهربونی، بهترين پيام
می تونه باشه

حالا داريوش، اگر روزی برگردی به وطن، اولين ترانه ای که بخوای تقديم به ايران زمين ات کنی، کدوم يک از ترانه هايت خواهد بود؟

من فکر میکنم ، همون سرود ای ايران رو بخونيم بهترين سرود باشه ، سرود هميشگی.

در آلبوم دوباره می سازمت وطن، جوان و دانشجو، آمال و آرزوهايش رو در آن مي يابه و از آن عبرت می گيره ، از اين آلبو م بگو و چگونگی انتخاب اين شعر؟

- چگونگی انتخابش ، چون سر و کار من با اشعار هست، يکسال و نيم پيش بود، در پاريس بودم و اتفاقی به کتاب سيمين بهبهانی بر خوردم، و اين انگيزه در من بوجود آمد که سريع بتونم ملودی اش رو زمزمه کنم و با شرايطی که سرزمين مون داشت، ديدم مناسبت داره که که هر چه زودتر اين پيام رو به گوش هموطنانم برسونم و تلاش کردم آهنگش ساخته شد و در عرض يک سال و نيم اخير، اين آهنگ به صورت مستمر، از رسانه ها و تلويزيون ها پخش شده، ولی به علت شرايط ، سی دی آن جديدأ به بازار اومده .


داريوش، اردلان سرفراز در کتاب از ريشه تا هميشه، به خاطراتی همواره با تو اشاره کرده، اردلان ميگه:« داريوش هميشه با ترفندی هوشيارانه به زمزمه ی آهنگی می پردازه، و به اين شکل نظر منو معطوف می کنه به ملودی که من برم بر اساس اون ترانه ای بسازم، از اين خاطره بگو، از اين ترفند و شگرد، می خوام بگم ، بدين شکل تو هميشه اعمال نظر و سليقه کردی حتی در ترانه...


من اون حق آزادی رو داشتم که انتخاب کنم، خيلی از انتخابها با سليقه ی احساسی من بوده و ملودي هائی رو تو ذهن زمزمه می کردم و با او مطرح می کردم ، اردلان به فکر فرو می رفت که برای اون شخصيت ملودی يک شعر مناسبی بسازه، خيلی از اين اتفاقات افتاد که بسياری از ملودی ها رو به اين صورت ساختيم، بعد کامل کردن اين ملودی ها رو دست آهنگساز داديم اين رابطه های ما در قديم بسيار نزديک بود و در کنار هم بوديم و با اکثر دوستانم مثل جنتی عطائی، مثل شهيار، مثل اردلان، زندگی می کرديم، ما نمی خونديم یا نمی سروديم، با هم زندگی میکرديم و نتيجه اش اين آثاری ست که در دسترس مردم هست.

دوهفته ی پيش با بابک بيات صحبت می کردم، و کل صحبت مون پيرامون توانایی های تو بود، از ترانه ی رازقی و آخرين کاری که با بابک بيات کردی بگو؟
اون هم يک تصويری ست، باز هم فرياد شاعره که فرياد می زنه و آرزوی آزادی رو برای اون سرزمين می کنه .

و چه کليپ زيبایی ساخته شده ...

- بله، اون کليپ رو در لوس آنجلس کار کرديم و مهران عزيز واقعأ زحمت کشيد رو اين ويدئو موزيک، و در واقع تصويرگر يک واقعيتی ست از اون سرزمينی که به تاراج رفته

.

داريوش با ادبيات و شعر مأنوسی و هميشه در بين ترانه ها و آهنگ ها، با زبان دکلمه با مردم صحبت کردی؛ و از اشعار نو گفتی، از اشعار سهراب سپهری و ديشب که، شعری از مريم حيدر زاده رو انتخاب کرده بودی، اين ضرورت کاربرد زبان شعر نو معاصر رو در کلامت، توضيح بده ؟


شعر زيبا منو منقلب می کنه، شعر زيبا پيامی داشته باشه که جامعه مون دنبالشه ، منهم فردی از جامعه، می گردم تو هر شعری، و چون با شعر در ارتباط هستم، کتاب مريم حيدر زاده رو هم خوندم و يکی از اشعارش رو با اندکی تغیير و تماس گرفتن و کسب اجازه کردن از او انتخاب کردم؛ و از اونجايی که محبت داشت، اجازه داد از اين شعرش استفاده کنم ، خيلی ممنونش هستم، زبان او، زبان خيلی ساده ی عاشقانه ست برای اونهايی که می تونند خيلی راحت اون حرف رو بپذيرند


از شقايق بگو، « دلم مثل دلت، خون شقايق » ، اين ترانه به مناسبت مرگ خسرو گلسرخی هست، آيا تو هر بار خوندن اين شعر و ترانه، اين ياد هم با تو هست، و يا مناسبتی بوده که شاعر اين شعر رو تقديم کرده؟

اين هم جزو کارهايی بود که اردلان لطف کرد و در اختيار من گذاشت و ديدگاه اردلان در رابطه با شقايق که سنبل عشق و آزادی می تونه باشه و وابستگی اين شعر رو نمی دونم، در رابطه با خسرو گلسرخی گفنی، ولی خب،
خيلی خسرو گلسرخی ها در تاريخ ما هست و خسرو گلسرخی هم جايگاه بسيار والای خودشو برای خودش داره ؛ و اين ترانه ايی ست که در تاريخ ما داره تکرار ميشه و مکررأ با اين مسئله مواجه ميشيم که گل هميشه عاشق


اردلان سرفراز، درونی ترين ترانه هاشو با صدای تو به ديگران پيشکش کرده، مثلأ ترانه ی ( چشم من بيا منو ياری بکن) ، که اينو به ياد پدر و هق هق مادرش سروده، اين محبوبيت و اين ويژگی در چی هست؟ - در صدای تو ؟ در اون ويژگی شخصيت تو؟ - در افتادگی تو ؟

من فکر می کنم که يک کاری که مورد تاييد مردم قرار می گيره و در جامعه نفوذ می کنه و مردم می پذيرند يک ترانه رو؛ در پشت اين ترانه يک رابطه ايی بين شاعر، آهنگساز، تنظيم کننده و خواننده بوده، اين صميميتها که بوجود مياد، يک کاری عاشقانه خلق می شود ، بچه خلف به دنيا مياد، اينکه مورد تاييد قرار می گيره و تجربه کردم ، هر کاری که به اين صورت بوده وقتی در کنار هم نشستيم، با اردلان با ايرج و با آهنگساز ، می بينم اکثر اون کارها جوهره اش صميميت بوده، عشق بوده، و نتيجتأ مردم هم پذيرا بودند و اين عشق رو حس کردندو بدون اينکه بدونن، اين عشق نفوذ کرده تو وجودشونو تاثير گذار بوده و کارهايی هم داشتيم که شاعر انگليس بوده، آهنگساز مثلأ آفريقا بوده، خواننده اش لوس آنجلس بوده و تنظيم کننده اش هم از ايران سفارش نت نويسی اش رو داده .

داريوش ، همواره گفتی، از عشق بگو ؟
عشق نيروی عظيمی ست . نيروی بسيار بزرگی ست که اونو ما بايد تو خودمون پيدا کنيم ، گمشده ها رو . هميشه ميگم : بيرون چيزی که هست متعلق به ما نيست؛ ماشينه، خونه ست امثالهم ؛ درونمون احتياج به نيروی عشق داره عشقی که بتونه بارور بشه ، عشقی که بتونه رشد کنه، عشقی که ايثار در اون باشه ، يک کاری کنيم که دوستمون داشته باشن ، اينها در کنار هم نيرويی ست به نام عشق ، و عشق نيرويی ست که خداوند در در قطره های وجود هر کسی مستتر کرده است و بسيار زيباست که انسان ها همديگر رو دوست داشته باشند ، به همديگر عشق بورزند ، در وهله ی به خاطر خودشون، چون اين نيرو بر می گرده به خودشون و تا دوست داشته باشی ، دوستت دارند. و همون نيروی عشق و ايمان در کنار هم مثل خواهر و برادری هستند برای زندگی برای پايداری، برای مبارزه ، برای بدست آوردن ، و در کنار هم بودن حربه و نيرويی ست که هيچکس نميتونه متلاشی اش کنه.

داريوش از نيروی عشق و مبارزه گفتی، با جوونهای سرزمينت و با دانشجويانی که شنونده ی آثار تکان دهنده ی تو هستند با آنها چه صحبتی داری؟
( مکث، همراه با بغض)

جوونهای ما هميشه مظلوم ترين قشر جامعه ی سرزمين ما بودند، مورد بی مروتی، بی انصافی قرار گرفتند، با تمام اين اوصاف هميشه حقشونو در دراز مدت گرقتند، و همين که نگاه می کنم نسل جوان ما ، از هر جهت داره بهش ظلم ميشه؛ کوچکترين حق آزادی يک انسان رو ازش گرفتند و از خداوند می خوام که اون عشقو دوباره به اون سرزمين بر گردونه، بتونه مردمو متحد کنه ، مردم بتونن در کنار هم باشن و ما هم که در خارج نشستيم بتونيم پشتيبانشون باشيم تااون سرزمين به حال عادی خودش برگرده ؛ الان يک کشتی طوفانی ست اون سرزمين، پر از سرمايه ای که در اين کشتی نهفته و به تاراج رفته و به تاراج داره ميره و به اميد خداوند ؛ چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند.
به قول خود تو داريوش، « جنازه ای ست اين رژيم که روی دست اين ملت مونده »

- دقيقأ ، هيچ دوره ايی از تاريخ، اينقدر ظلم نشده بود، اينقدر بی احترامی به جامعه ی ما نشده بود، در هر صورت يک فريبی، يک شارلاتان بازي ايی پشت اين سيستم هست که تاريخ و اين 25 سال، پرونده اش رو نشون داده ؛ اين شارلاتانيزم بايد ازبين بره و مطمئنم که سر زمين ما به آرامش خواهد رسيد .

داريوش عزيز شايد در حيطه ی کار تو نباشه، تعريف تو از رسانه چيست؟ چون در خلال برنامه ی خودت تعريف قشنگی رو در اين رابطه بکار بردی که « رسانه نگهبان جامعه ی خودش هست...»



- دقيقأ، همونطور که گفتم ، منهم قبلأ اونو خوندم و ميبينم که واقعيت همينه، رسانه به غير از خبر رسانی، حکم نگهبان اجتماع رو هم داره، نگهبان اجتماع طبيعتأ دلسوز و خير خواه جامعه اش است . و همه اش داريم تجربه
می کنيم ، در خارج از کشور داريم تجربه می کنيم.


داريوش ، من تعريفی که از رسانه های تصويری دارم ، معتقدم که اينها راديوهای تصويری هستند، و اين راديوهای
تصويری با مخاطب قرار دادن مستقيم و غير مستقيم با مردم و به قول خودت با نسخه پيچيدن برای مردم و با رويای برگشتن و روزی بخواهند صاحب حکومت باشند .. نظر تو چيست ؟

- ببينيد، اين انقلاب، آشفتگی و خرابی بوجود آورد، مهره ها سر جای خودشون نيستند، کسانی که حرفه شون رسانه بوده، روزنامه نگار بوده، اهل تلويزيون بوده ؛ معدود کسانی هستند که از قديم بودند و اومدند و کار خودشونو دارند ادامه ميدن، اين طبيعتأ اختلال بوجود مياره ، رسانه داری ، يک حرمتی داره، يک آگاهی می خواد، يک فرمولی داره ، و وظايفی رو بايد داشته باشند، من هميشه سعی می کنم تعريف خودمو در زبان شعر پيدا کنم ؛ اين گرفتاری جامعه ی رسانه ای رو ما از قديم داشتيم ، از همون صد سال پيش ، هميشه رسانه ها يک جوری غرض ورزيها و رقابت هايی با يکديگر داشتند و با اون شعر نويسنده را بايدی چهار چيز ، اون موقع تلويزيون نبود، راديو نبود، ميکروفون نبود، اون موقع می گفت نويسنده ؛ حالا ما قبول می کنيم که اين نويسنده ، دوربينه، همون ميکروفونه ، همون قلمه)
نويسنده را بايدی چهار چيز
دل و دست و وجدان و افکار تميز
اگر آنکه نا پاک شد اين چهار
ز نا پاکی صاحبش شک مدار
قلم چون گرفتی دو رويی مکن
غرض ورزی و کينه جويی مکن
قلم گير و همچون قلم راست باش
نه هر کس خيال کجت خواست باش
قلم گر خلاف ره مردم است
قلم نيست ، نيش دم کژ دم است

و رسانه های ما ، بنزين جمهوری اسلامی هستن، و اين ماشينو اينها دارن ميبرن جلو؛ اصلأ احتياجی به اين نيست که رژيم تفکرش رو بذاره در خارج از کشور که با رسانه ها چکار کنه ، به قول معروف « هر کسی يک قيمت داره، خوش به حال اون کسی که نتونن بخرنش» ، رسانه های ما اميدوارم با هم همبسته بشن و اميدوارم اينقدر که هر کدومشون دم از همبستگی می زنن و پيام همبستگی ميدن خودشون به اين تفاهم برسند . بايد اول خودشون همبسته بشن ، ولی نمی دونم اين غرور کاذبه، نمی دونم وابستگيه، نمی دونم ، نمی خوام اهانتی بشه ،اين قدرت طلبيه، چون قدرت بسيار انسان رو کور می کنه. اميدوارم خداوند در رحمتش رو به روی رسانه ها باز کنه و بتونه در يک راستا و يک مسير و يک هدف با پشتيبانی از جوانان و دانشجويان و مردم سر زمينمون ، حرکات مثبت، و نوشتار و تصوير مثبتی تحويل اون جامعه بدهند .


داريوش دغدغه ی تو برای ترک اعتياد جوانان ايران همواره بوده و حتی تو کتابی رو با نام( تولد دوباره )معرفی کردی ، فکر نمی کنی که اين معضل ريشه در جمهوری حاکم بر ايران ما داره و اين جريان فکر نمی کنم که بتونه چاره ساز باشه!


من هميشه ميگم، ما بعد از اينکه اين نعش به خاک سپرده شد ، خواهيم ديد که چه صدمه ايی به جامعه ما خورد، نسل نوجوان ما در حال از بين رفتن و فرو پاشی ست ؛ ببينيد از نظر روحی تيم ورزشی مون، روحيه ی يک تيم از رژيمی مياد که در اون سرزمين حاکمه ، مردم عبوس، مردم گرفته ی ما پشت اين حالت انسانی که متاسفانه به وجودشون تحميل شده ، اون هم باعث و بانی اش همون رژيم حاکمه شبيه يک باند مافيايی که بگيم ماموريتی برای اينکار داشته باشه ، دو هزار کيلومتر مرز افغانستان به راحتی باز هست برای ورود روزی 5 تن ، موقعی که مصرف ترياک در تهران هست و از طرف رژيم دلسوزی نميشه ، خيلی از مسئولين هستند که فرياد می زنند که دست مافيا در اين کاره ، خود مسئولين دلسوز که در ادارات بهزيستی و مبارزه با مواد مخدر هستند که فرياد بر آوردند که دست کسانی در اين کاره که نمی خواهند ، و مخصوصأ دارند نسل ما رو سوق ميدن رو به نابودی و قابل گذشت نيست و اين صدمه ايی ست که جبران کردنش بسيار زمان می خواد ، بچه ايی که الان 9 سالشه در 18 سالگی يک بيمار روحی ، چه عشقی به زندگی خواهد داشت .
از يک طرف 28% از مردم که در شرايط روحی بدی بسر می برند و اونها هم پناه می برند به مواد مخدر ، هر 5 دقيقه از هر خونه مواد مخدر پيدا ميشه ، مامورين تشويق می کنند .
زندان های ما پر معتاده ، هر کسِ سالمی هم که باشه بره در اون زندانها معتاد مياد بيرون، ايدز در اون زندانها بيداد می کنه اينها صدماتی ست روحی و انسانی که به اون سرزمين وارد شده، اينها رو کی جبران خواهد کرد و آيا جوابگوی آن خود مردم خواهند بود؟ / به اميد خدا دوباره می سازمت وطن بتونه کارساز باشه

به اميد اون روز داريوش عزيز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط داریوش  | 

داریوش و اعتیاد

داريوش و لندن

جمعه پيش داريوش رو تو لندن ديدم . برای کنفرانس سه روزه انجمن پژوهشگران ايران که در لندن برگزار شده بود آمده بود.

داريوش

تو اين سه روزه سخنرانها که از لندن و پاريس آمده بودن در زمنيه های مختلف بخصوص آسيب های اجتماعی در ايران ( پائين اين صفحه ) سخنرانی کردن. داريوش هم از پاريس رسيد و يک ديدار سريعی قبل از اينکه جلسه شروع بشه داشتيم .

داريوش :" من در رابطه با مسئله مواد مخدر و تأثير اون در جامعه ايران و رشد اون در اين بيست و پنج سال و اينکه در آينده چه در انتظار ماست حرف زدم. بنظر من اين آسيب بزرگ نتيجه فشارهای اجتماعيه . خفقان سياسی از طرف دولت و فشارهای خانواده درايران منجر به گرايش يک جوان به مواد مخدر ميشه.

بهزاد و داريوش

آمار نشون ميده که ۱۳ ميليون معتاد در ايران هستند. من نيتم ازاين سخنرانی اين هست که پيام بهبودی خودم رو به ديگران برسونم ، مسئله ترک کردن و ترک موندن برای ما مهمه.

اعتياد بنظر من مثل يک بيماريه و مثل بيماريهای ديگه بايد باهاش رفتار بشه . بايد يک معتاد درمان بشه نه که به زندان بره. يک معتاد بنظر من ديگه خودش نيست و کاملأ در کنترل مواد مخدره. فکرش ، حرفش و کارهاش همه در اختيار ماده مخدره .

من خودم 25 سال درگير اعتياد بودم و ميدونم که اعتياد ۵ درصدش مواده و ۹۵ درصدش افسردگيه که گريبان يک فرد رو ميگيره ."

بهزاد : آيا اين 25 سال اعتياد در ترانه هاتون تأ ثير گذاشته ؟

داريوش

داريوش : آهنگ "آينه" در اوج اين دوران بوده . من اصولا ترانه هائی رو که می خونم گويای احساسات درونمه و با شاعر ميشنيم و مسئله مو ميگم و با هم طرح اون ترانه رو می ريزيم . در زمانی که "آينه" رو خوندم ، واقعأ حسم اين بود که به آينه نگاه ميکردم و خودمو نمی شناختم . اعتياد مثل يک جن وجود من رو تسخير کرده بود."

رو می کنم به آينه، رو به خودم داد می زنم ، ببين چقدر حقير شده اوج بلند بودنم . . . . من جای آينه می شکنم، رو به خودم داد می زنم: اين آينه است يا که منم . . . .( شعر از اردلان سرفراز)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط داریوش  | 

مصاحبه با داریوش

(اینم مصاحبه بهزاد با داریوش که بعد از کنسرت داریوش با داریوش انجام داده)

سالن تقريبأ پرشده بود.دخترا و پسرا با لباسای شيک ( اکثرأ سياه ) ديگه حرفاشونو زده بودن و ديگه برای داريوش بی تابی می کردن که از وسط فضای تاريک صحنه داريوش از داخل نورهای آبی و بنفش بيرون آمد و گفت : سال سقوط سال فرار ، سال گريز و انتظار ، وقت شکفتن فلز ، سال سياه ۲۰۰۰.

مردم شب کنسرت داریوش

داريوش بين آهنگهاش از پناهنده های ايرانی در خارج از کشور می گفت که بعضی هاشون تو کليسایي در بلژيک تحصن کرده بودن و خيلی ها خبردار نشده بودن .

داريوش از ايران و انتخابات گفت و از همبستگی و همدلی و . . . بعضی از تماشاچيا نق ميزدن که پس آهنگ چی شد ؟ ولی بين خودمون باشه، لطف کنسرتهای داريوش به همين فاصله ترانه هاست .

يکجاتو کنسرت خيلی خوش گذشت و اون وقتی بود که داريوش از مردم خواست که "دوباره ميسازمت وطن" رو باهاش همراهی کنن . خيلی خنديديم چون خيلی ها خارج ميخوندن . بعضی ها مطمئن نبودن که همون بيتو بايد تکرار کنن يا که بيت بعدی رو بگن. داريوش هم گفت :

داريوش

اينجوری نميشه که هر کسی ساز خودش رو بزنه ما بايد همآهنگ باشيم. اينجوری چيه ؟ نا همآهنگيه .

اونشب رامين زمانی که خودش آهنگسازه و يکی از آهنگهای معروفش بگو منو گم کردی بلک کتزه متصدی صدای اونشب بود و علی الهی، رهبر ارکستر اجرای يکشنبه شب داريوش در اکوئيناکس بود.

از جمعيت براتون بگم که برخلاف اينکه گفته بودن دوربين فيلمبرداری نيارين تک و توک چراغ دوربينای ويديو تو جمعيت چشمک ميزد و تلفنهای موبايلی هم بود که داشت کنسرت داريوش رو به گوش خانواده ای در ايران می رسوند.

اينبا رتو لندن مردم بيشتر از کنسرتهای قبلی با داريوش هم آواز شده بودن بخصوص موقع خوندن ترانه "چشم من" که ديگه داريوش نخوند و مردم دسته جمعی ترانه رو تا آخرش خوندن

داريوش : من به خودم گفتم که ۳۰ سال من برای مردم خوندم حالا خودشون بخونن و من گوش کنم .

داريوش

آخر شب بعد از کنسرت ديگه دم صحنه داشت تظاهرات ميشد. همه می خواستن برن داريوش رو ببينن يک دختر دو تا شاخه گل ميخک قرمز داد به من گفت" اگه می بينيش بگو اينو هليا داده " بعد از ده دقيقه دم در خروجی گلو بهش پس دادم ( با لب ورچيده ).

داريوش فرداش قبل از اينکه برگرده به پاريس بهم وقت داد که ببينمش . رفتم خانه يکی از دوستانش در لندن. در حالی که گرم صحبت و گرم ناهار بودن من از راه رسيدم . رفتيم در گوشه ای ساکت د رحالی که بوی سنبل از پشت پنجره می آمد با داريوش گپ زدم.

داريوش برام از ازدواج اخيرش گفت : يکبار يکی تو اين تلويزيونا زنگ زده بود که "اين آقائی که دوباره ميسازمت وطن رو خونده رفته ازدواج کرده" انگار که من جنايت کردم ( بهزاد:دوتائی زديم زير خنده ). بله من دوباره نه بلکه سه باره ازدواج کردم و اينبار ديگه آخريشه. می گن تا سه نشه بازی نشه . ازدواج من تابستان امسال تو پاريس بود .

ونوس و داریوش اقبالی

بهزاد:اسم همسرتون چيه ؟

داريوش : ونوس .

البته داريوش هر چند هفته يکباری برای ديدن دخترش بيتا بر ميگرده آمريکا ولی ديگه اکثرأ تو پاريس زندگی ميکنه.

وقتی که داريوش روی صحنه بود دائمأ بهش کاغذ پرت ميکردن . ازش پرسيدم که تو اين کاغذها چی می نويسن ؟

داريوش : همه چيز می نويسن . شعر می نويسن . تقاضای آهنگ می نويسن . منو دعوت می کنن خونشون . درد و دل می نويسن . حتی بد می نويسن .

بهزاد: تو لندن انگار يکی آرم مجاهدين خلق رو براتون پرت کرد؟

داريوش : آره و من خوشحال شدم . و اينو اعلام کردم چون می خواستم بگم که فرق نداره با چه گروهی هستين ما همه ايرانی هستيم و وقتی که خونه مون آتش گرفته بايد دست به دست بديم و اين آتيش رو با همبستگی خاموش کنيم .

ايران آينده ما جای همه هست . جای سلطنت طلب ، فدائی ، مجاهد ، جمهوری خواه . ما بايد اين مسئله رو تمرين کنيم که بخاطر عقايدمون همديگرو طرد نيکيم . برای همين من اين کاغذ پاره رو اعلام کردم که نشون بدم با اينکه من پيرو مجاهدين نيستم ولی خوشحالم که شما هم د رجمع امشب ما هستين .

بهزاد: آقای داريوش تو کنفرانس انجمن پژوهشگران ايران تو لندن از اعتياد در ايران حرف زدين تا اونجائی که من يادمه در زمان شاه شما رو زندان انداختن و گفتن بعلت حمل هروئين دستگير و زندانی شدين . جريان چی بود ؟

داريوش : نخير اون پاپوش بود. اونموقع من اصلأ معتاد نبودم و طرف اين چيزا نمی رفتم. ما يک گروهی بوديم که آهنگهامون دولت وقت رو به شک انداخته بود . ايرج جنتی عطائی، اسفنديار منفردزاده و شهيار قنبری و اردلان سرفراز و مسعود امينی و فريد زلاند هم زندان افتادن ولی اونها يکهفته تو زندان بودن اما منو ۹ ماه انداختن زندان . علتش هم اين بود که آهنگهای جنگل ، رهائی ، علی کنکوری ، بن بست و بوی خوب گندم رو خونده بودم و ساواک مشکوک شده بود که توطئه ای در کاره .

اينجوری منو دستگير کردن و شماره انداختن گردنم و بردنم اوين. اين زمانی بود که زندانيان سياسی رو می بردن اوين و حمل فقط ۱۰ گرم هروئين اعدام داشت.

من ۶ ماه انفرادی بودم و ديگه داشت ميزد به سرم. هنوزم که هنوزه وقتی که می خوابم ، مچاله می خوابم ، حالت جنينی. و به بازجوهام هم گفتم که وقتی که من آواز می خوندم چشمامو می بستم و تو يک عالم مخصوصی رو برای خودم تصور ميکردم. ولی شما اينو از من گرفتين ولی به من نشون دادين که در چه مملکتی من دارم می خونم . مملکتی که برای آواز خواندن ، آدمو ميندازن زندان .

 

 
 

داريوش : اين حرفها طبيعتأ از شرايط زندگی در خارج از کشور ريشه گرفته. علتش هم واضحه ما دور از مملکتمون زندگی ميکنيم و منم مثل همه درد ميکشم . منهم در تنهائی خودم رنج ميبرم و وقتی که روی صحنه ميرم نمی خوام يک آدم تقلبی باشم می خوام اون ترانه هائی رو که می خونم و اون حرفهايی رو که روی صحنه می گم واقعی باشه و واقعأ تجربه اش می کنم .

درد مهاجرای ايرانی و رفتاری که با مهاجرای ايرانی در خارج از کشور ميشه منو رنج ميده .درد تفرقه ايرانيا در غربت منو عذاب ميده . برای همين ديگه مصمم هستم که اين پيام همبستگی رو تبليغ کنم و بهش عمل کنم چه تو کنسرتهام و چه با حضورم در سخنرانيها.

من تصميم دارم که برای حمايت از پناهنگده گان ايرانی در بلژيک و هلند روز 22 مارس ، که میشه 3 فروردين. از ساعت 11 تا 1 صبح کنار اين سفارتخانه ها تحسن کنم و از ايرانیيآن دیگه هم تقاضا می کنم که درهر جای دنيا که هستند سر اون ساعت دم سفارتخانه های اين دو کشور جمع بشند و از پناهجوهائی که در اين کشورها تحسن کردن حمايت کنند.

با داريوش حرف بسياره ولی وقت کم . ديگه با داريوش خداحافظی کردم و ديگه بين راه پله تا در خروجی بهم گفت که تصميم داره به جمهوری آذربايجان ، شهر باکو بره و کنسرت بده و شايد شرايطی ايجاد بشه که برای تاجيکها در شهر دوشنبه روی صحنه بره . همينطور حرف از اجرای جديد ترانه های طلائيش شد که شايد يکی از گروههای معروف ايرانی تبار که کارهای الکترونيکی ميکنه بعضی از آهنگهای داريوش رو بازسازی کنه و ما در آينده نزديک بشنويمشون .

در مورد داريوش يک چيزی رو خيلی قدرتمند ديدم ، مثبت بودنش . اينکه از ته دل علاقه داره با جوونا و گمنامها کار کنه و در فعاليتهاشون شرکت کنه.

در آخر، داريوش از من خواست که اين سايت رو بهتون معرفی کنم که اگر مشکلی با اعتياد داريد کمکتون کنه .

http://www.behboudi.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط داریوش  | 

تقدیم به طرفداران عشق و آزادی

خدایم آه ای خدایم آه ای خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم شکنجه گاه این دنیاست جایم به جرم زندگی این شد سزایم آه ای خدایم بشنو صدایم مرا بگذار با این ماجرایم نمی پرسم چرا این شد سزایم آه ای خدایم بشنو صدایم گلویم مانده از فریاد و فریاد ندارد کز غم مرگ صدا را به بغض در نفس پیچیده سوگند به گل های به خون غلتیده سوگند به مادر سوگوار جاودانه که داغ نوجوانان دیده سوگند خدایا حادثه در انتظار است به هر سو باد وحشی درگذار است به فکر قتل عام لاله ها باش که خواب گل به گل کابوس خار است خدایم ای پناه لحظه هایم صدایت میزنم با گریه هایم صدایت میزنم بشنو صدایم الهی در شب فقرم بسوزان ولی محتاج نامردان مگردان عطا کن دست بخشش همتم را خجل از روی محتاجان مگردان الهی کیفرم را میپذیرم که از تو ذات خود را پس بگیرم کمک کن تا که با ناحق نسازم برای عشق و آزادی بمیرم خدایم ای پناه لحظه هایم صدایت میزنم با گریه هایم صدایت میزنم بشنو صدایم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط داریوش  | 

داستان سیاه

معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت
معلم گفت: هر چه مي داني بنويس
و پسرك گچ را در دست فشرد
معلم گفت:(( املاي آن را نمي داني؟))و معلم عصباني بود
سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود
معلم سر او داد كشيد
و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيد
و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سكوت كرد
معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس
گفتم هر چه مي داني بنويس
و پسرك شروع به نوشتن كرد :
((كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد
موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر
بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.))
بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس
و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت
((تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد.))
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت
معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود
و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود
معلم گفت ((بنشين.))
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست
معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت
و تمام شاگردان با مداد سياه
در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند
اما پسرك مداد قرمزي برداشت
و از آن روزمشقهايش را
با مداد قرمز نوشت
معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد
قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه
قلب معلم هرگز سياه نيست.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط داریوش  | 

دایره بی انتهای سرنوشت

دشتها بی خارند.. گلها پژمرده!! هوا…هوایی غم انگیز !
دشتی نیست.. خاری نیست.. گلی و افسانه ای نیست..زندگی تكرار نامردی و نامردی است.
نان نیست .. عشق نیست.. جانمازی نیست تا شبهای تارم را بیارایم به بوی عطر آن لبخند سحر آمیز آن گندم كه روزی در دشت من خوابید.
ای دریغ… علف هرزه را از همان اول باید چید.. ولی آن دم كه من خواستم بچینمش دیر بود… تمام مزرعه پر بود از آن هرزه درخت پیر!!!
پیر مرد نالان در آن ناامیدی لبخند به لب دارد.. آخر نان ندارند این مردمان!!!
دین رفت.. ایمان رفت… عشق رفت.. نماز و جانماز و خار و گل با هم یكی گشتند!
گندم خوبی و بذر این درخت پیر از ریشه پوسیده و من و تو مانده ایم و دشت….!
دلها دلسرد.. لبخند مردمان از روی نامردی است..زندگی بی معنی ..گریه ها… دروغها….پر شده این سرزمین از ناله های نیرنگ آمیز من و تو!!
زندگی از انجا شروع شد كه تردید می كردیم و زندانی، آزادی را انكار می كرد و ما سعادت را!!!!
در آیینه وقتی خود را می دیدیم.. خود را نشناختیم.. افسوس !!
آموختیم آنچه نمی بایست
روح همرنگ جسم شد و روزگار همجنس سنگ.
واین را ندانستیم كه دانایی زشت است! زندگی مصیبتی است.!! و حال فهمیدیم كه یك روز در پس این روزگار پیچ در پیچ… خوشبختی گم شد…
سعادت مرد!!!!!
عشق با نامردی و نیرنگ همراه و من و تو با هم و بی هم شدیم!و این را ندانستیم كه اگر عشق نباشد، نیرنگ میسوزاند این دشت را!!
می سوزند درختان این سرزمین آریا!!
و اگر جهانی مانند هیزم خشك بسوزد این درخت سر سبز و خرم سبز نخواهد ماند.. خواهد سوخت!!
افسوس كه لبها را سكوتی تلخ فرا گرفته و بر لبان بی مهرمان .. بر چسب سكوت زدند!!
افسوس كه كسی نیست.. كه صدایم را بشنود.
كاش ساكت نمانده بودیم و سكوت را آویزه این لبهای بی مهر نكرده بودیم! كاش می دانستیم در این سرزمین آریایی هنوز هستند كسانی كه لبانشان گرم و پر نور است و دلهاشان از گرسنگی كم نور……
كلبه هاشان سرد و خالی از نان گرم…
كودكانی هستند هنوز كه از درد بی مادری گریانند…
هستند مردمانی كه از فغان درد نالانندو پدرانی چشم در راه كسانی كه یكروز بی مهابا از كنارشان رفتند و دیگر باز نگشتند.!!…. در آغوش باد پرپر شدند!!
نشانی از آنان نیست.. ولی من و تو با همیم . ما شرممان باد!!!
ای صد افسوس كه شرم و بی شرمی یكی گشته است… دینداری و بی دینی فقط حرف است!!
نا مسلمانان به ز این مسلمانان شدند….خاك آریا در آغوش باد… پنهان شده است….ایران باستان كو؟ آریا كو؟… جوانمردان این بوم و بر كجایند اینك ای مسلمانان كافر!!!كو؟ كجا رفت پیمان داریوش اول؟
((خدای بزرگ است اهورا مزدا،كه این سرزمین را آفرید.. كه مردم را آفرید.. كه شادی را برای مردم آفرید… كه داریوش را شاه كرد!!!))
شادی كو؟ …… وااااای خدا را گم كرده ایم!! شادی گم گشته است…. خود در این سرزمین چه می كنیم و این مردمان………………….؟! « من عاجزم» رفیقان امروز و دیروز هم نفس كجا رفتند؟
خانه های قدیمی كو؟ جوانمردی آن پهلوانان قدیم كجا رفته است؟
من نتوانم باور كردن این را كه انسان.. مرده است!!
دشتها خالی است…
نا جوانمردی زیادی گشنه است…
هنوز می خواهم در این رویا بیاسایم كه شاید روزی این تقویم سرنوشت ما با هم ورق خورد!!!
به امید آن روز كه بی گانگی مرده باشد و همه چیز از ارزش لبریز و سر شارو نان و گندم فراوان و لبها شاد … و خالی از نیرنگ نامردی گردد.
اگر من و تو با هم باشیم و با هم بی ریا باشیم ….به امید انروز… و آرامش….
+ نوشته شده در  ساعت   توسط داریوش  | 

گیتار من(کارو)

گیتار من!

ای قطره اشک خیره سر کاینسان پریش و در به در

جان می می کنی در بستر ای قلب حسرتزای من

ای لعبت زیبایی من!...ای لعبت زیبای من!

بشنو دمی! درد دل بیصاحب و بیمار من!

از ناله های زار من از دیدگان تار من

افسرده شد پژمرده شد از سوز من از آه من

ازآه حسرتبار من ...گیتار من ...گیتار من!

                       ***

آخر ببین روز مرا  روز جگر سوز مرا

تنها و مات و دربه در   چون طفل زار بی پدر

افتاده ام در خاک وگل بیصاحب و افسرده دل

با سوز تب جانم بلب می میزنم می میزنم!

تا خواب ناز آید دمی بر دیده گیتار من

از نیمه شب  تا نیمه شب نی می زنم ... نی می زنم!

مال تو بودآخر !بگو عشقم چرا آواره شد؟

پاسخ بده !دیوانه ای از زندگی بیزار من

آخر دگر!بیچاره شد گیتار من...گیتار من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط داریوش  | 

خسته نشید

دوستان برای راحتی ثبت نظرات خود میتوانید از تابلوی گفتمان استفاده کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط داریوش  |